شهاب الدين احمد سمعانى

512

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

كردى 11 را كه از آن بىنيازيم در ميان مىآريم براى دل تو ، تو معونتى كه ترا بدان نياز است از ميان بيرون مىبرى 12 ؟ سرّى عزيز است در كرد تو كمترين چيزى كسب تو است و بزرگترين چيزى حكم من . به حكم دوستى كمترين چيزى كه كسب تست در ميان مىآريم ، تو از خود مىپسندى كه توفيق من كه عزيزترين چيزى است از ميان بيرون برى ؟ 13 اى درويش آنكه مصطفى گفت - عليه السّلام : لا صلاة الّا بفاتحة الكتاب ، چنانستى كه مىگويد : نماز نيست الّا به معونت خداى . پندارى كه فرمانبردارى از گزاف است ، پندارى كه به درگاه او رفتن كارى خرد است . پيش سلطانى كه اسم سلطنت مجازى دارد جز به اجازت نتوانى رفت به حضرت عزّت كه درگاه پادشاه لم يزل و لا يزال است توانى آمد بىمنشور اذن و توقيع اجازت / a 172 / و طغراى قبول او ؟ ما برداشتگان علم اوييم ، ما تشريف‌دادگان حكم اوييم . مخدّرهء غيب را و كريمهء كرم را با فريشتگان خاطب نيامدند و اهليّت آن نداشتند كه حديث وى كنند ؛ زيرا كه ايشان بندگان صرف بودند ، و عار بود كه خواجه دختر خود به غلام خود دهد ، اهل خطبهء اين مخدّره آدميان آمدند كه دوستان بودند و مرد كريمهء خود را به دوست دهد اما به غلام ندهد . فريشتگان نسب كه گرفتند از روح گرفتند اما آدميان نسب كه گرفتند از فتوح گرفتند . كلّ سبب ينقطع الّا سببى و نسبى . آن روز كه گفت : وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي ، * كفائت آدميان درست مىكرد ؛ زيرا كه در ازل حكم كرده بود كه عقدى خواهد بود ميان عبوديّت محض و كرم ربوبيّت صرف ، كه أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟ و آن عقد نتوان بست جز با كفو . در خاك آدم لطيفه‌اى تعبيه كرد از غيب پاك ، كه آن لطيفه سبب كفائت آمد ؛ زيرا كه آن لطيفه نسب از لطف حضرت گرفت . وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ اشارت به آن لطيفه است هرچند كه با ظواهر گفت : أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؛ نه من خداوند شماام ؟ از آنجا كه خطاب باطن است و آن خطاب يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ است ، مىگفت : من دوست شماام ، نحن بالنّهار سلطان و باللّيل اخوان . به روز سراپردهء مملكت باز كشد و در چهار بالش ملك بنشيند و خاص و عام را در پيش بيستاند ؛ باز چون شب درآيد از تخت ملك فرود آيد و برادروار در ميان بنشيند .